| صفحه اصلی تماس با ما عناوین مطالب پروفایل دریچه فناوری | ||
|
رواي گويد: عمر سعد لعين پس از قتل فرزندم خاتم النبيين ، سر مطهر امام شهيد را در همان روز عاشورا به همراه خولي بن يزيد اصبحي و حميدبن مسلم ازدي - لعنهما الله - به نزد عبيدالله بن زياد بد نهاد، روانه داشت و نيز حكم داد كه سرهاي انور ساير شهداء - رضوان الله عليهم اجمعين - چه از اصحاب و ياران و چه از اهل بيت و جان نثاران آن حضرت را پاك و پاكيزه نمودند و آنان را با شمر بن ذي الجوشن پليد و قيس بن اشعث با سرهاي مطهر به سوي كوفه رفتند و عمر سعد خود نيز روز عاشورا و روز يازدهم را تا هنگام زوال در زمين كربلا اقامت نمود و بعد از زوال ، آن اهل بيت غم آمال و آن كساني را كه از طوفان ستم آن اشقيا در سرزمين محنت و بلا، باقي مانده بودند از عيالات حسين عليه السّلام را بر روي پلاسهاي شتران ، سوار نمودند زنان آل عصمت و طهارت را كه امانتهاي انبياء بودند مانند اسيران ترك و روم با شدت مصيبت و كثرت غم و غصه ، به اسيري مي بردند. شاعر عرب اين مصيبت عظمي را به رشته نظم در آورده : اين قضيه بسيار شگفت آور است كه مردم بر پيغمبر مبعوث كه از آل هشام است ، تحيت و درود بر روح پاكش مي فرستند و از طرف ديگر، فرزندان و خاندان او را به قتل مي رسانند!! آيا آن امتي كه امام حسين عليه السّلام را به ظلم و ستم به شهادت رساندند، مي توانند در روز قيامت از جد بزرگوارش اميد شفاعت داشته باشند!؟ روايت است كه سرهاي مطهر اصحاب امام حسين عليه السّلام هفتاد و هشت سر نوراني بودند قبيله هاي اعراب براي تقرب جستن به ابن زياد پست فطرت و يزيد حرام زاده بد طينت ، در ميان خود قسمت نمودند به اين نحو كه طايفه (كنده ( سيزده سر مطهر را برداشتند و رئيس ايشان قيس بن اشعث پليد بود قبيله (هوازن ( دوازده سر مؤ من ممتحن را گرفتند به سركردگي شمر بن ذي الجوشن - لعنه الله - و گروه تميم هفده سر عنبر شميم را برداشتند و بني اسد شانزده سر از آن بندگان خداي احد، را بردند و قبيله مذحج هفت سر و باقي مردم پرشر سيزده سر انور را قسمت نمودند و با خود به كوفه آوردندبه خاكسپاري شهداي گلگون كفن راوي گويد: چون ابن سعد لعين بيرون آمد از آن سرزمين ، رفت به سوي كوفه با دستهاي خونين ، جماعتي از طايفه بني اسد از خانه هاي خود بيرون آمدند و بر آن اجساد طيبه و طاهره ، نماز گزاردند و آن شهدا را به خاك سپردند در همان مكاني كه اينك قبرهاي آنهاست ابن سعد لعين ، اسيران آل رسول صلي الله عليه و آله را برداشت و قبیله همراه خود به كوفه رسانيد و چون اهل بيت نزديك كوفه رسيدند، مردم براي تماشاي اسيران به اطراف شهر آمدند در اين هنگام زني از زنان كوفه بر پشت بام آمد و فرياد زد: (من اي الاساري انتن ؟( شما اسيران از كدام قبيله و خاندانيد؟ اسيران گفتند: (نحن اساري آل محمد(! ما اسيران از آل محمد هستيم ! در اين موقع آن زن از پشت بام پائين آمد و چندين قطعه لباس و چارقد و مقنعه به خدمت آنها آورد و تقديمشان نمود آنان آن لباس و پوشاكها را پذيرفتند و آنها را حجاب و پرده خويش نمودند. راوي گويد: امام سجاد عليه السّلام هم همراه زنان اهل بيت ، اسير اشقياء لئام ، بود، در حال يكه مرض او را ضعيف و ناتوان ساخته بود و حسن مثني فرزند امام حسن عليه السّلام نيز با زنان اسير بود و او شرط مواسات در خدمت عموي بزگوار و امام عالي قدر خود به جاي آورده و صبر بسيار بر ضربت شمشير و زخم نيزه نموده بود و در اثر زخمهاي بسيار كه بر بدن شريفش رسيده بود، ضعيف و ناتوان گرديد. مصنف كتاب (مصابيح ( روايت كرده كه حسن مثني فرزند امام حسن عليه السّلام در آن روز بلا، هفده نفر از گروه اشقيا را به جهنم فرستاد و هيجده زخم بر بدن شريفش وارد آمد و در آن حال ، دايي او اسماء بن خارجه او را از ميان معركه برداشت و به سوي كوفه آورد و زخمهاي بدنش را معالجه و مداوا نمود تا بهبود يافت و او را روانه مدينه ساخت همچنين در ميان اسيران ، زيد و عمرو، فرزندان امام حسن عليه السّلام بودند هنگامي كه اهل كوفه اهل بيت را ديدند، شروع به گريه و زاري نمودند امام زين العابدين عليه السّلام فرمود: (اتنوحون و تبكون ...( اي اهل كوفه ! در اينجا اجتماع نموده ايد و بر حال ما گريه مي كنيد؟ و چه كسي عزيزان ما را به قتل رسانيده ؟!
سخنراني زينب عليه السّلام در كوفه
بشير بن حذلم اسدي مي گويد: در آن روز به سوي زينب دختر امير المومنين عليه السّلام متوجه شدم ، به خدا سوگند! در عين حال كه سخنوري توانا و بي نظيري بود، حيا و متانت سراپاي او را فرا گرفته بود و گويا سخنان گهربار علي عليه السّلام از زبان رساي او فرو مي ريخت و او علي وار سخن مي راند به مردم اشاره نمود سكوت را مراعات نمايند در اين هنگام نفسها در سينه ها حبس گشت و زنگهاي شتران از صدا افتاد پس زينب كبري عليه السّلام شروع به سخنراني نمود: (الحمدالله ....( اما بعد، اي مردم كوفه ! اي اهل خدعه و غدر! آيا براي گرفتاري ما گريه مي كنيد؛ پس اشك چشمانتان خشك مباد! و ناله هايتان فرو منشيناد! جز اين نيست كه مثل شما مردم مثل آن زن است كه رشته خود را بعد از آنكه محكم تابيده شده باشد تاب آن را باز گرداند شما ايمان خود را مايه دغلي و مكر و خيانت در ميان خود مي گيريد؛ ايا در شما صفتي هست الا به خود بستن بي حقيقت و لاف و گزاف زدن و به جز الايش به آنچه موجب عيب و عار است و مگر سينه ها مملو از كينه و زبان چاپلوسي مانند كنيزكان و چشمك زدن مانند كفار و دشمنان دين يا گياهي را مانيد كه در منجلابها مي رويد كه قابل خوردن نيست يا به نقره اي مانيد كه گور مرده را به آن آرايش دهند. ظاهرت چون گور كافر پر حلل باطنت قهر خدا عزوجل آگاه باشيد كه بد كاري بوده آنچه را كه نفس هاي شما براي شما پيش فرستاد كه موجب سخط الهي بود و شما در عذاب آخرت ، جاويدان و مخلد خواهيد بود. ايا گريه و ناله مي نماييد، بلي به خدا كه گريه بسيار و خنده كم بايد بكنيد؛ زيرا به حقيقت كه به ننگ و عار روزگار آلوده شديد كه اين پليد را به هيچ آبي نتوان شست ؛ لوث گناه كشتن فرزند خاتم نبوت و سيد شباب اهل جنت را چگونه توان شست ؟! كشتن همان كسي كه در اختيار نمودن امور، او پناه شما بود و در هنگام نزول بلا، فرياد رس شما و در مقام حجت با خصم ، رهنماي شما و در آموختن سنت رسول الله صل الله عليه و اله را، بزرگ شما بود آگاه باشيد كه بد گناهي بود كه به جا آورديد، هلاكت و دروي از رحمت الهي بر شما باد و به تحقيق كه به نوميدي كشيد كوشش شما و زيانكار شد دستهاي شما و خسارت و ضرر گرديد اين معامله شما؛ به غضب خداي عزوجل برگشتيد و زود شد بر شما داغ ذلت و مسكنت ؛ واي بر شما باد، اي اهل كوفه ! آيا مي دانيد كدام جگر رسول خدا صلي الله عليه و آله را پاره پاره نموديد و چه بانوان محترمه ، معززه چو در گوهر را آشكار ساختيد كدام خون رسول خدا را ريختيد و كدام حرم او را ضايع ساختيد؟ به تحقيق كه كاري قبيح و داهيه اي ناخوش به جا آورديد كه موجب سرزنش است و ظلمي به اندازه و مقدار زمين و آسمان نموديد. آيا شما را شگفت مي آيد كه اگر آسمان خون بر سرتان باريده است و البته عذاب روز باز پسين خوار كننده تر است و در آن روز شما را ياوري نخواهد بود؛ پس به واسطه آنكه خدايتان مهلت داد سبك نشويد و از حد خويش خارج نگرديد؛ زيرا عجله در انتقام ، خداي را به شتاب نمي آورد و او با بي تاب نمي كند كه بر خلاف حكمت كاري كند و نمي ترسد كه خونخواهي كردن از دست او برود. به درستي كه پروردگار به انتظار بر سر راه است (تا داد مظلوم از ظالم ستاند). راوي گويد: به خدا سوگند! مردم كوفه را در آن روز ديدم همه حران ، دستها بر دهان گرفته و گريه مي كردند. پير مردي را ديدم در پهلويم ايستاده چنان گريه مي كرد كه ريشش از اشك چشمانش تر شده بود و همي گفت : پدر و مادرم به فداي شما باد؛ پيران شما از بهترين پيران عالمند و جوانان شما بهترين جوانان و زنانتان بهترين زنان و نسل شما بهترين نسلهاست و اين نسل خوار و مغلوب ناكسان نمي گردد. سخنراني فاطمه صغري سلام الله عليها زيد بن موسي بن جعفر عليه السّلام گفت : پدرم به من خبر داد كه از جدم روايت نموده بود كه چنين فرمود: فاطمه صغري پس از آنكه از كربلا به شهر كوفه رسيد، خطبه اي به اين مضمون خواند: (الحمدلله ....(؛ حمد و سپاس ذات مقدس خداوند را ساز است به شماره ريگها و سنگهاي بيابان و به اندازه سنگيني عرش خداوند مهربان ، تا سطح زمين و آسمان ! او را سپاس مي گويم و ايمان به خداوندش دارم و خويش را به او مي سپارم و شهادت مي دهم كه بجز او خدايي نيست و او يگانه و بي نياز و شريك ، است و گواهي مي دهم بر آن كه محمد صلي الله عليه و آله بنده خاص و رسول مخصوص اوست و نيز شهادت مي دهم بر آنكه فرزندان پيامبر را در كنار آب فرات مانند گوسفندان سر از بدن جدا نمود، و بدون آنكه كسي را به قتل رسانده باشند و كسي خوني از آنها طلبكار باشد پروردگارا، به تو پناه مي برم از اينكه بر تو دروغ بسته باشم يا آنكه سخني گويم بر خلاف آنچه نازل فرمودي بر پيغمبر كه از امت ، عهد و پيمان گرفت از براي وصي خويش علي عليه السّلام ، آن علي كه مردم حق او را از دستش گرفتند و او را بي گناه مانند فرزندش حسين عليه السّلام كه در روز گذشته كشته اند، به قتل رسانيدند. (قتل علي عليه السّلام ) در خانه اي از خانه هاي خدا (يعني مسجد كوفه ) واقع گرديد كه در آن مسجد جماعتي بودند كه به زبان اظهار اسلام مي نمودند كه هلاكت و دوري از رحمت الهي بر ايشان باد! زيرا تا در حيات بود ظلمي را از او دفع ننمودند و نه آن هنگام كه از اين دنياي فاني به سراي جاوداني رسيد و از اين دار فاني او را به سوي رحمت خويش انتقال دادي در حالتي كه پسنديده نفس و پاكيزه طبيعت بود و مناقبش معروف و راه سلوكش مشهور بود. خداوندا، او چنان بود كه هيچ گاه ملامت ملامت كنندگان او را در حق بندگي ات و رضايت مانع نمي آمد هنگام كودكي او را به سوي اسلام هدايت نمودي و در حال بزرگي مناقبش را پسنديدي و همواره نصيحت را براي رضاي تو و خشنودي پيغمبرت ، فرو نمي گذاشت تا آنكه روح پاكش را قبض نمودي . او لذائذ دنياي فاني را پشت پا زده و به آن مايل و حريص نبود بلكه رغبتش به سوي آخرت بود و همتش معروف در جهاد كردن در راه پسنديده تو بود. تو از او راضي شدي و اختيارش نمودي سپس به راه راست هدايتش كردي ، (اما بعد...(؛ اي جماعت كوفه ! اي اهل مكاري و خدعه و تكبر! ماييم اهل بيت عصمت و طهارت كه خداي عزوجل ما را (به تحمل و صبوري و ظلم هاي شما) مبتلا ساخت و شما را به وجود ما (كه جز حق گفتار و كردار نداريم ) امتحان نمود و امتحان ما را نيكو مقرر فرمود و علم و فهم را در نزد ما قرار داد؛ پس ماييم صندوق علم الله و ظرف فهم و حكمت باري تعالي و ماييم حجت حق بر روي زمين در بلاد او از براي بندگان خدا ما را به كرامت خويش گرامي داشته و به واظسه محمد مصطفي صل الله عليه و اله بر بسياري از مخلوقات فضيلت داد به فضيلت داد به فضيلتي ظاهر و هويدا؛ پس شما امت ما را به دروغ نسبت داديد و از دين ما را خارج دانستيد و چنين پنداشتيد كه كشتن ما حلال و اموال ما هدر و غنيمت است ، مصل آنكه ما از اسيران ترك و تاتاريم همچنان كه در روز گذشته جد ما علي عليه السّلام راكشتيد و هنوز خونهاي ما اهل بيت ، از دم شمشيرهاي شما مي چكد به واسطه عدوات و كينه ديرينه كه از زمان جاهليت داشتيد و براي همين نيز چشمانتان و دلهايتان شاد رديه از روي افتراء بر خداي عزوجل و از جهت مكري كه انگيختيد و خدا بهترين مكر كنندگان است ؛ پس نشايد كه نفس شما دعوت كند شما را به سوي فرح و سرور به واسطه رسيدن به آرزوهايتان اكنون خون ما را ريختيد و دست شما به اموال ما رسيد به درستي كه اين مصيبت هاي بزرگ كه به ما رسيده است خداند متعال پيش از خلفت در كتاب لوح محفوظ آن را ثبت فرموده و در قرآن مي فرمايد: (ما اصاب من مصيبة ....(؛ يعني هيچ مصيبتي در زمين و نه در وجود شما روي نمي دهد مگر اينكه همه آنها قبل از آنكه زمين را بيافرينم در لوح محفوظ ثبت است و اين امر براي خدا آسان است اين به خاطر آن است كه براي آنچه از دست داده ايد تاءسف نخوريد و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمانه نباشيد و خداوند هيچ متكبر فخر فروشي را دوست ندارد! زيان و هلاكت بر شما باد! منتظر باشيد لعنت و عذاب الهي را چنان عذابي كه گويا الان بر شما رسيده و نعمت هايي را كه گويا پي در پي از آسمان نازل مي شود؛ پس ريشه وجود شما را به تيشه هاي عذاب بيرون خواهد افكند و گروهي از شما خواهد كه مسلط شود بر گروهي ديگر (كه سختي عذاب را براي همديگر بچشانيد) از آن پس همگي در عذاب دردناك جاويدان خواهيد بود؛ زيرا بر ماستم كرديد و لعنت خدا مرا ستمكاران راشت واي بر شما باد! ايا مي دانيد كه چه دستي از شما و چه نفسي شايق گرديده كه با ما قتال كنيد و با كدام پا به جنگ ما آمديد؟ به خدا سوگند قلبهايتان سخت و جگرهايتان پر غيظ و كينه گشته و مهر ظلالت بر دلهايتان و بر گوشها و ديدگانتان زده شده و شيطان با وسوسه ها و آرزوها شما را در انداخته و پرده بر چشمانتان كشيده ؛ پس هرگز هدايت نخواهيد شد اي اهل كوفه ! زيان و هلاكت بر شما باد! آيا مي دانيد چند خون از رسول خدا صلي الله عليه و آله و فرزندان و عترت پاك او را در دل داريد تا به حدي كه به كشتن ما اهل بيت ، فخر و مباهات مي كنيد! و به اين مضمون گويا هستيد كه (نحن قتلنا... ( يعني ما كشتيم علي و فرزندان علي را با شمشيرهاي هندي و نيزه ها و زنان ايشان را اسير نموديم مانند اسيران ترك و ايشان را شكست داديم چه شكستي ! اي گوينده چنين سخنان ، خاك بر دهانت باد! اي بخر مي كني به كشتن گروهي كه خداوند تعالي ايشان را پاك و پاكيزه گردانيده است و رجس و پليدي را از ايشان برداشته اي شخص پليد! خشم خود را فرو بنشان و چون سگ بر دم خود بنشين چنانكه پدرت نشست . همانان براي هر كي همان جزاي است كه كسب نموده و به دست خويش به سوي قيامت پيش فرستاده است آيا بر ما حسد مي برديد؟ واي بر شما به واسطه آنچه كه خداي تعالي ما را فضيلت داده و اين شعر را ذكر فرمود: (فما ذنبنا....(؛ يعني ما را چه گناه است اگر چند روزي (به امر الهي ) درياي شوكت و جلال و فضيلت ما به جوش آيد و درياي اقبال تو آرام باشد به قسمي كه كه كف چيزی در آن نتواند پنهان بماند. اين فضل خداوند است كه به هر كس بخواهد مي دهد و خداوند صاحب فضل عظيم است و هر كسي كه خدا نوري براي او قرار نداده ، نوري براي او نيست راوي گويد: چون آن مخدره مكرمه اين كلمات را ادا فرمود، صداها به گريه بلند شد و اهل كوفه عرضه داشتند: كافي است اين فرمايشات اي دختر طيبين ! به تحقيق كه دلهاي ما را كباب نمودي و گردنهاي ما را نرم كردي و آتش اندوه به اندرون و باطن ما افروختي . متن پس آن مخدره مكرمه خاموش گرديد.
سخنراني ام كلثوم عليه السّلام
رواي گويد:عليا مكرمه ام كلثوم دختر امير مومنان علي عليه السّلام در همان روز از پشت پرده خطبه خواند در حالتي كه صدا به گريه بلند كرده بود فرمود: اي اهل كوفه ! رسوايي بر شما باد! چه شد كه حسين عليه السّلام را خوار ساختيد و او را بكشتيد و اموالش را به غارت بدريد و آن را متصرف شديد مانند تصرف ميراث و زنان او را اسير نموديد و ايشان را به رنج و سختي افكنديد؛ پس زيان و هلاكت بر شما باد! آيا مي دانيد چه داهيه و جنايت بزرگي مرتكب شديد و چه بارگناه بر دوش گرفتيد و چه خونها كه ريختيد و چه حرمي را مصيبت زده نموديد و چه دختراني را غارت نموديد و چه اموالي را به تارج برديد، كشتيد آن مرداين را كه بعد از رسول صلي الله عليه و آله بهترين خلق بودند و ترحم از دلهايتان كنده شده آگاه باشيد كه رستگاري براي لشكر خداي ست و لشكر شيطان خاسر و زيانكارند انگاه اين ابيات را خواند: (قتلتم اخي ....(؛ برادر عزيزم را بي تقصير با آزار و شكنجه كشتيد همانطور كه پرنده را با چوب و سنگ آزار دهند و بكشند مادرتان در عزايتان واويلا گويد! زود است كه جزاي شما آتش جهنم خواهد بود؛ اتشي كه شعله اش فرو نمي نشيند و خونهايي را ريختنيد كه خدا ريختن آنها را حرام كرده و قرآن مجيد و رسول حميد صلي الله عليه و آله نيز به حرمت آن ناطق اند بشارت باد شما را به آتش جهنم كه در فرداي قيامت در دوزخ سقر، به يقين و حق ، جاويدان خواهيد بود و اينك من در مدت زندگاني خود گريانم و در تمام عمر خود بر برادرم حسين عليه السّلام اشك خواهم ريخت ، بر آن كس گريه مي كنم كه پس از رسول صل الله عليه و اله بهترين مردم روي زمين بود پيوسته از چشمانم اشك مانند باران بر گونه هايم جاري است كه آن را تمامي نيست . راوي گويد: مردم همگي صداها به گريه و نوحه بلند نمودند و زنان كوفه موها پريشان و خاك مصيبت بر سر ريختند و صورتها خراشيدند و لطمه بر روي خود زدند و فرياد و اويلا بر آوردند و مردان كوفي نيز به گريه افتادند و ريش ها را كندند هيچ روزي به مانند آن روز در گريه و ناله نبودند.
سخنراني امام سجاد عليه السّلام
سپس امام سجاد عليه السّلام به اهل كوفه اشاره نمود كه ساكت باشيد. پس همه ساكت شدند پس امام سجاد عليه السّلام حمد و ثناي الهي به جا آورد و نام نامي رسول گرامي صلي الله عليه و آله بر زبان راند و درود نامحدود بر روان احمد محمود صلي الله عليه و آله فرستاد؛ سپس فرمود: اي مردم ! هر كس مرا مي شناسد كه مي شناسد و آنكه نمي شناسد حسب و نسب مرا، پس من خود را براي او معرفي مي كنم : منم علي بن حسين بن علي بن ابي طالب ! منم فرزند آن كسي كه او را در كنار نهر فرات سر از بدن جدا نمودند بودن آنكه گناهي مرتكب شده باشد يا آنكه سبب قتل كسي گرديده باشد؛ منم فرند كسي كه هنك حرمت او را نمودند و حق نعمتش را ناسپاسي كردند و اموالش را به غارت بردند و عيالش را اسير نمودند؛ منم فرزند آن كسي كه به شكل (صبر( او را كشتند. اين قدر زخم بر بدنش زدند كه طاقت و توانائيش برفت و همين شهيد شدنش با ظلم و ستم در خفريه ما اهل بيت كفايت مي كند. اي مردم ! شما را به خدا سوگند كه آيا بر اين مدعا اگاه و معترفيد كه نامه ها به پدرم نوشتيد و با او غدر كرديد و مكر نموديد و عهد و ميثاق با به او داديد (كه او را ياري كنيد و با دشمنانش جنگ نماييد) و در عو، با او قتال كرديد تا او را شهيد نموديد پس بدي و زيان باد مرا آنچه را كه از براي آخرت خود از پيش فرستايد و قبيح باد راءي شما! به كدام ديده به سوي رسول خدا صلي الله عليه و آله نظر خواهيد نمود، كه در روز قيامت به شما خواهد گفت : شما عترت ما را كشتيد و هتك حرمت من نموديد؛ پس شما از امت من نيستيد. رواي گويد: از هر جايي صداي ناله بلند شد و گروهي از كوفيان به گروهي ديگر همي گفتند كه هلاك شديد و خود نمي دانيد. پس آن حضرت فرمود: خدا رحمت كند آن مرد را كه اندرز مرا بپذيرد و وصيتم را در راه رضاي خدا و رسولش و اهل بيتش قبول نمايد؛ زيرا ما را در تاسي به رسول صلي الله عليه و آله كردار نيكو است . مردم كوفه همگي گفتند: اي فرزند رسول ! ما همه گوش به فرمان توييم و حرمت تو را نگهبانيم و از خدمت رو بر نمي گردانيم ؛ آنچه امر است رجوع بفرما، خدايت رحمت كند؛ ما با دشمنانت دشمنيم و با دوستانت دوستيم ما يزيد پليد را به فتراك بسته به خدمت آورديم و از آن كسي كه بر تو و در حقيقت بر ما ستم روا داشت از او بيزاري مي جوييم امام سجاد عليه السّلام فرمود: (هيهات هيهات ....(؟! يعني هيهات هيهات ! اي مردم غدار مكار، آنچه نفس شما به آن ميل نموده ، نخواهيد رسيد؛ تصميم داريد همانطور كه به پدرانم ستم نموديد بر من نيز همان سلوك روا داريد؟ (كلا رورب الراقصات (؛ به پروردگار شتران هروله كننده سوگند! كه چنين امري واقع نخواهد شد؛ زيرا هنزم جراحت مصيبت پدر بهبودي نيافته ديروز پدرم با يارانش به دست شما كشته شد هنوز مصيبت شهادت رسول صلي الله عليه و آله و علي عليه السّلام و فرزندان پدرم فراموشم نگرديده و اين غم غضه ها هنوز در كام من باقي است و تلخي آن راه نفس و گلويم را گرفته و در سينه ام گره بسته اكنون در خواستم آن است كه نه ياور من باشيد و نه دشمن ما آنگاه امام سجاد عليه السّلام اين ابيات را خواند: (لا غرو ان ...(؛ يعني عجب نيست اگر حسين عليه السّلام را كشتند؛ زيرا پدر او علي عليه السّلام را نيز كه بهتر از او بود به شهادت رساندند. پس خشنود نباشيد اي كوفيان كه حسين عليه السّلام شهيد شد؛ زيرا گناه اين خوشحالي و خشنودي بسيار بزرگ است فرزند رسول صلي الله عليه و آله در كنار نهر فرات به شهادت نائل آمد، جانم به فدايش باد! جزاي آن كس كه او را شهيد كرده ، آتش جهنم است سپس امام سجاد عليه السّلام فرمود: (رضينا....(؛ ما خشنوديم از شما سر به سر، نه به ياري ما باشيد و نه به ضرر ما.
اهل بيت عليه السّلام امام در مجلس ابن زياد
راوي گويد: پس ار ورود اهلي بيت عليه السّلام ، ابن زياد بد بنياد در قصردار الاماره نشست و صلاي عام در داد كه در آن مجلس عموم اهل كوفه حاضر گردند حكم نمود كه سر مطهر امام حسين عليه السّلام را در پيش روي آن لعين نهادند و زنان و دختران اهلي بيت حضرت امام عليه السّلام و كودكان آن جناب در مجلس آن شقاوت ماب حاضر گرديدند؛ پس عليا مكرمه حضرت زينب خاتون عليه السّلام به قسمتي كه او را نشنادند و ملتفت حال او نگردند بنشست ابن زياد شقي از حال آن مخدره سؤ ال كرد، به او گفتند: اين عليا مكرمه زينب خاتون دختر امير المومنين عليه السّلام است ابن زياد لعين متوجه آن جناب شد و به زبان بريده اين كلمات را بگفت : حمد خدا را كه شما را رسوا نمود و دروغ شما را ظاهر ساخت جانم زينب در جواب ابن زياد نانجيب ، فرمود: روسايي براي فاسقان است و دروغگويي درشان فاجران است و ما خاندان رسول خدا چنين نيستيم باز ابن زياد گفت : ديدي خدا با برادرت و اهل بيت تو چه كرد! زينب كبري فرمود: من بجز خوبي از پروردگارم نديدم ، شهداي كربلا گروهي بودند (از بندگان خاص خدا) خدا عزوجل شهادت را براي ايشان مقدر فرموده بود و آنها به سوي آرامگاه ابدي خود شتافتند و به زودي خداي تعالي بين تو و آنها جمع نمايد و به حسابرسي پردازد و آنان عليه تو حجت اوردند و با تو دشمني نمايند؛ پس نظر نما كه در روز رستاخيز رستگاري و پيروزي از آن كيست ؟ اي ابن مرجانه ! مادرت به عزايت نشيند. راوي گويد: با شنيدن اين گفتار از دختر حيدركرار، ابن زياد بدركردار در خشم شد چون مار، چنانكه مي نمود كه تصميم به قتل آن خانم را دارد پس عمرو بن حريث به آن ملعون ، گفت : اي ابن زياد! اين زن است و طائفه زنان را بر سخنانشان مواخذه نمي كنند. بازا ابن زياد شقي بي حيا، زبان بريده به اين سخنان گويا نمود كه به تحقيق كه خدا سينه مرا شفا داد با كشتن حسين و سركشان اهل بيتش زينب كبري عليه السّلام فرمود: به جان خودم سوگند! تو سرور و مولاي مرا كشتي و شاخ هاي درخت خاندان مرا برديد و ريشه زندگي مرا قطع كردي ، پس اگر اينها مايه شفاي درد تو است ، اكنون شفا يافته اي !؟ ابن زياد پليد گفت : اين زنا قافيه گواست ، به جان خود سوگند كه پدر او هم شاعر و قافيه ساز بود. زينب كبري عليه السّلام فرمود: اي ابن زياد! زنان را با قافيه سازي و شعرپردازي چه كار است ! سپس ابن زياد متوجه به جانب امام زين العابدين عليه السّلام گرديد و گفت : اين كيست ؟ گفتند: اين علي بن الحسين است . ابن زياد گفت : مگر خدا علي بن الحسين را نكشت ؟ امام زين العابدين عليه السّلام فرمود: مرا برادري بود نامش علي بن الحسين كه به دست مردم در كربلا كشته شد. ابن زياد گفت : چنين نيست بلكه به دست خدا كشته شد. آن حضرت اين آيه را تلاوت فرمود: (الله يتوفي (؛ خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مي كند و ارواحي را كه نمرده اند نيز به هنگام خواب مي گيرد. ابن زياد گفت : آيا تو را جرات بر جواب من است ، اين مرد را ببريد و گردنش را بزنيد. زينب خاتون عليه السّلام فرمود: اي پسر زياد! از ما احدي را زنده نذاشتي ، اگر مي خواهي او را بكشي پس مرا هم به قتل برسان ! حضرت سيد الساجدين عليه السّلام هب عمه مكرمه خود، فرمود: اي عمه ! لحظه اي آرام باش تا با اين لعين سخن گويم سپس متوجه ابن زياد شد و فرمود: اي پسر زياد! همانا مرا به كشتن مي ترساني ، آيا نمي داني كشته شدن براي ما عادت است و كرامت ما در شهادت است ؟ آنگاه ابن زياد بد بنياد حكم خود كه سيد سجاد عليه السّلام و ساير اهل بيت امام عباد را در خانه اي كه جنب مسجد اعظم كوفه بود، وارد نمودند زينب خاتون عليه السّلام فرمود: هيچ كس از زنان كوفه به نزد ما نمي آمد مگر ام ولد و كنيزكان ؛ زيرا ايشان هم مانند ما به بلاي اسيري مبتلا شده بودند و به اين مرد لعين حكم نمود كه سر مطهر امام مبين و فرزند سيد المرسلين را در كوچه هاي شهر كوفه بگردانند و چه مناسب است كه اشعار يكي از دانشمندان را كه در مصيبت فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله انشاء نموده و در اينجا ذكر كنيم : (راس ابن ....(؛ يعني بسيار شگفت است كه سر فرزند دختر پيامبر و نور ديده وصي پيامبر را بر بالاي نيزه نمايند تا مردم به آن نظاره كنند و در همان حال آنانكه خود را از اهل اسلام مي دانند اين داهيه عظمي را ببيند و به گوش خود بشنوند و مع ذلك نه در مقام انكار اين امر تشنيع باشند و نه بر اين مصيبت عظمي گريه و ناله نمايند اي نور چشم زهرا ديدار رويت چشمان كور را بينا و اندون ذكر مصيبت تو گوشهاي شنوا را كر نموده . تو با شهادتت چشمان دوستانت را كه از خيال تو راحت بودند، بيدار كردي و چشمان دوستانت را كه هرگز از ترس شوكت تو به خواب نمي رفت خوابانيدي اي حسين ! هيچ بقعه اي در روي زمين نيست مگر آنكه تمنا مي كند كه كاش محل قبر و آرامگاه ابدي تو باشد.
شهادت عبدالله عفيف ازدي
راوي گويد: سپس ابن زياد بر بالاي منبر رفت و آن خناس ناسپاس در آغاز سخن ، سپاس و حمد الهي را از راه افسون بگفت و از جمله سخنان كه بر زبان بريده براند اين بود كه حمد خدا را كه حق و اهل حق را ظاهر نمود و امير المؤ منين يزيد و پيروانش را نصرت بخشيد و كذاب فرزند كذاب را بكشت . پس مجال زياده از اين سخنان بر ابن زياد نماند كه عبدالله بن عفيف ازدي - رضوان الله عليه - از جاي برخاستت و او مردي بود از اخيار شيعه شاه اولياء علي مرتضي عليه السّلام و از جمله زهاد بود و چشم چپ او در ركاب حضرت امير عليه السّلام در جنگ جمل از دستش رفته بود و ديده ديگرش را هم در جنگ صفين تقديم امير المؤ منين عليه السّلام نموده بود و پيوسته ايام را در مسجد جامع كوفه تا شب به عبادت مشغول بود - و فرمود: اي ابن زياد! كذاب تويي و پدر و آن كسي كه تو را امير كرده و پدر آن لعين . همانا اي دشمن خدا، اولاد انبيا را مقتول ساخته و بر بالاي منبر مؤ منان اين چنين سخنان مي رانيد؟ راوي گويد: ابن زياد بدبنياد در غضب شد گفت : اين سخنگو كيست ؟ عبدالله فرمود: منم سخنگو اي دشمن خدا، آيا به قتل مي رساني ذريه طاهره رسول صلي الله عليه و آله را كه خداي عزوجل رجس و پليدي را از آنان برداشته و با اين همه گمان داري كه بر دين اسلام هستي و مسلماني ؟ آنگاه عبدالله فرياد بر آورد كه كجايند فرزندان مهاجرين و انصار كه داد آل رسول را از جبار متكبر لعين يزيد بن معاويه بي دين ، بستانند انتقام از آن ناستوده بي دين كه رسول رب العالمين او را لعنت كرده است ، بگيرند. راوي گويد: از سخنان آتشين عبدالله عفيف ، رگهاي گردن ابن زياد ملعون باد كرده و خشم و غضبش افزون گشت و گفت : اين مرد جسور را به نزد من بياوريد! در اين هنگام ماموران ابن زياد از هر جانبي دويدند كه عبدالله را بگيرند و از سمت ديگر بزرگان و اشراف قبيله بني ازد كه عمو زادگان وي بودند به حمايت او برخاستند و عبدالله را از دست ايشان رهايي دادند و از در مسجد بيرونش بردند و به خانه اش رسانيدند. ابن زياد لعين گفت : برويد آن كور قبيله ازد را به نزد من آورديد كه خداوند قلب او را نيز چون چشمانش كور كرده است راوي گفت : ماءموران ابن زياد به سوي او رفتند تا دستگيرش نمايند اين خبر به طائفه ازد رسيد و آنها جمع شدند و قبايل يمن نيز به آنها پيوستند تا عبدالله را از آن مهلكه ها برهانند. راوي گويد: چون ابن زياد از اين اجتماع و وحدت مطلع شد، قبايل (مضر( را جمع كرده و محمد بن اشعث را فرمانده آنها كرده و امر نمود كه با قبيله بجنگند. راوي گويد: جنگ عظيمي فيمابين ايشان در گرفت تا آنكه جمع كثيري از قبايل عرب به قتل رسيد و لشكر ابن زياد تا درب خانه عبدالله پيشروي كرده و در را شكسته و داخل خانه شدند و بر سر عبدالله بن عفيف هجوم آوردند دختر عبدالله فرياد بر آورد كه پدرجان ، مواظب باش لشكر دشمن از آنجايي كه بيم داشتي اينك وارد شدند. عبدالله گفت : اي دخترم نترس و شمشير مرا به من برسان چون شمشير را به دست گرفت ماموران را از خود دور مي ساخت و اين ابيات را به رجز مي خواند: (انا ابن ذي ....(؛ يعني منم فرزند عفيف كه پاك از عيوب است و صاحب فضيلتهاست پدرم (عفيف ( و من فرزند ام عامرم (كه در نجابت و اصالت معروف است ) چه بسيار اوقات در -صفين و غيره با مردان شجاع و زره پوش شما جنگيدم (و ايشان را به خاك هلاكت انداختم ). راوي گويد: دخترش در مقام افسوس به پدر مي گفت : اي كاش من نيز مرد بودم و امروز در حضور چون تو پدر غيور، با دشمنان بدتر از كافر، مي جنگيدم ! راوي گويد: آن قوم بي حيا از هر جانب بر دور عبدالله حلقه زدند و او به تنهايي دشمن را از خود دفع مي نمود و آنها را قدرتي نبود كه بر او دست يابند و از هر طرف كه مي خواستند هجوم آوردند، دختر به پدر مي گفت : دشمن از فلان سمت به تو رسيد و او فورا آنها را دفع مي نمود تا اينكه همگي در يك آن بر سر او هجوم آوردند و او را مانند نگين در ميان گرفتند. دختر فرياد وا اذلاه بر آورد كه پدرم را دشمن در ميان گرفته و ياوري ندارد كه به او كمك نمايد. عبدالله پاك دين دفع آن جماعت بي دين از خويش مي نمود و شمشير را به هر سمت دوران مي داد و اين شعر را مي خواند: (اقسم لو....(؛ يعني به خدا سوگند كه اگر مرا بينايي ببود البته كار را بر شما تنگ گرفته بودم ولي چه حاصل كه از نعمت بينايي محرومم . رواي گويد: لشكر دست از احاطه او بر نداشتند تا آنكه آن مؤ من متفي را دستگير كردند و به نزد ابن زياد بردند عبيدالله لعين چون چشمش به عبدالله افتاد گفت : حمد خدا را كه تو را خوار نمود! عبدالله گفت : اي دشمن خدا! از چه جهت خدا مرا خوار نمود؟ والله ! اگر چشمان من بينا بود، راه را بر شما تنگ مي كردم و روزگار را بر شما سياه مي ساختم ابن زياد گفت : اي دشمن خدا! اعتقاد تو درباره عثمان بن عفان چيست ؟ عبدالله گفت : اي پسر غلام قبيله بني علاج واي پسر مرجانه و فحش ديگر داده و گفت : تو را با عثمان چه كار است بدكار يا نيكوكردار باشد امر امتت را به صلاح آورده باشد يا آنكه فاسد نموده و خداوند تبارك و تعالي والي و حاكم خلق خويش است او خود در ميان مردم و عثمان حكم به حق صادر خواهد كرد ولكن مرا از حال خود و پدرت و يزيد و پدرش بپرس . ابن زياد گفت : به خدا سوگند كه بعد از اين هيچ چيز سؤ ال نخواهم نمود تا آنكه جرعه جرعه مرگ را بچشي . عبد الله گفت : (الحمدالله رب العالمين (! من هميشه از درگاه باري تعالي استادعا كرده ام كه شهادت را نصيبم سازد پيش از آنكه تو از مادر متولد شوي ؛ و همچنين از خدا درخواست كرده ام كه شهادت من به دست بدترين و لعين ترين خلق باشد. چون (در ميدان جنگ دو چشمم را از دست دادم و جانباز شدم ) از رسيدن به فيض شهادت نوميد شدم و حمد خدا را كه الان شهادت را نصيبم ساخته و مرا آگاه نموده بر آنكه دعايت را كه در زمان ديرين نمودي به اجابت مقرون فرمودم . ابن زياد حكم نمود كه گردنش را بزنيد پس به حكم آن لعين ، آن مؤ من پاك اهل يقين را شربت شهادت چشانيدند و در موضعي كه آن را (سبخه ( و زمين شوره زار گويند بردارش كشيدند.
راوي گويد: عبيدالله بن زياد لعين يك نامه به جانب يزيد بن معاويه روانه داشت مستمل بر خبر قتل سيد شباب اهل جنت امام حسين عليه السّلام و اسيري اهل بيت آن حضرت ؛ و نامه ديگر متضمن همين خبر به سوي مدينه به عمروبن سعيد بن عاص - والي مدينه - فرستاد و چون اين خبر وحشت اثر به آن ملعون رسيد بر بالاي منبر رفت و خطبه در حضور مردم بخواند وايشان را به مصيبتت سيدالشهداء عليه السّلام آگاه گردانيد، با شنيدن اين خبر، فرياد ناله بني هاشم عظيم و اندوهشان افزون گشت و به اقامه عزاداري و سوگواري پرداختند. زينب دختر عقيل بن ابي طالب اهتمام خاص در ندبه و سوگواري نمود و اين ابيات را در عزاي امام حسين عليه السّلام همي خواند: (ماذا تقولون ....(؛ يعني اي گروه اشقياء كه مرتكب قتل حسين عليه السّلام شده ايد در فرداي قيامت چه جوابي براي رسول خدا صلي الله عليه و آله داريد آن زمان كه شما را فرمايد: اي امت آخر الزمان ! پس از رحلت من ، با عترت و اهل بيت من اين چگونه رفتاري بود كه به جا آورديد. بعضي را اسير و دستگير كرديد و برخي را به خونشان آغشته ساختيد؛ اين قسم رفتار پاداش نصيحت هاي من نبود كه شما را پند دادم به اينكه مبادا بعد از من با خويشان من رفتار بد و ناخوشايند نماييد! چون آن روز به شب رسيد، جميع اهل مدينه صداي هاتفي را شنيدند كه اين ابيات را به آواز بلند مي خواند: اي گروهي كه حسين بن علي را كشتيد و هب حق او جاهل بوديد، بشارت باد مرا شما را به عذاب و شكنجه روز قيامت ، همه اهل آسمان از پيغمبران و مالك دوزخ و هم قبايل ملائكه براي شما نفرين مي كنند. شما لعنت كرده شديد بر زبان سليمان بن داود و موسي بن عمران و عيسي بن مريم .
فرستادن اسيران به شام
اما يزيد بن معاويه - عليهما الهاوية -، چون نامه ابن زياد بدنها به دست آن سر كرده اهل عناد رسيد بر مضمون نام مطلع گشت در جواب ابن زياد، نوشت كه سر مطهر فرزند ساقي كوثر را با سرهاي جوانان و ياران آن جناب كه در ركاب آن حضرت شهيد شده بودند با كالاها و حشم و زنان اهل بيت و عيالات آن جناب ، روانه شام نمايد. ابن زياد پليد نيز به موجب طاعت امر يزيد، محفر بن ثعليه عائذي را طلب نمود و سرهاي مقدس و اسيران و زنان را به آن ملعون سپرد و روانه شام محنت انجام نمود. آن شقي ، اهل بيت عصمت طهارت را مانند اسيران كفار، ديار به ديار با ذلت و انكسار به قسمي كه مردم به تماشاي آنها مي آمدند، به شام خراب شده آورد. ابن لهيعه ( و غير او روايت كرده اند كه خلاصه و محل حاجت از آن خبر آن است كه مي گويد: در بيت الله الحرام طواف مي كردم ناگاه مردي را ديدم كه گفت : خداوندا! مرا بيامرز؛ اگر چه گمان ندارم كه بيامرزي ! من به او گفتم : اي بنده خدا! از خداي تعالي بپرهيز و چنين سخنان باطل نگو؛ زيرا اگر گناهانت به مثابه قطراتت باران يا برگ درختان باشد و تو استغفار نمايي ، خداي عزوجل گناهانت را مي بخشد كه غفور و رحيم است . آن مرد گفت : به نزد من بيا تا قصه خويش را به تو حكايت نمايم . من به نزدش رفتم گفت : بدان كه من با چهل و نه نفر ديگر همراه سر نازنين حضرت امام عليه السّلام به شام رفتيم و برنامه ما اين بود كه چون شب مي شد آن سر مبارك را در ميان تابوت مي گذارديم و بر دور آن تابوت جمع مي شديم و به شرابخواري مي پرداختيم . پس شبي از شبه رفيقان من به عادت شبهاي پيش به شرب خمر مشغول شدند و مستت گشتند و من آن شب لب به شراب نزدم و چون شب كاملا تاريك شد، او از رعدي به گوشم رسيد و برقي را مشاهده كردم و ناگهان ديدم درهاي آسمان باز گرديد، حضرت آدم و حضرتت نوح و حضرت ابراهيم و حضرت اسماعيل و حضرت اسحاق و پيغمبر ما حضرت محمد صلي الله عليه و آله از آسمان نازل شدند و جبرئيل با گروهي از ملائكه در خدمت ايشان بودند. جبرئيل به نزديك آن تابوت كه سر مطهر در آن بود رفته و آن را بيرون آورد و بر سينه خود چسبانيد و بوسيد ساير انبياء عليه السّلام هم مانند جبرئيل ، آن سر مبارك را زيارت مي كردند و حضرت رسول به محض ديدن سر نازنين ، گريه مي نمود و انبياء عليه السّلام به او تعزيت مي گفتند. جبرئيل به خدمتش عرضه داشت : يا محمد! به درستي كه خداوند عزوجل مرا امر فرموده كه مطيع فرمانت باشم به آنچه كه در حق خداوند عزوجل مرا امر فرموده كه مطيع فرمانت باشم به آنچه كه در حق آمت خود بفرمايي به جا آوردم ؛ اگر مي فرمايي زمين را به زلزله در آورم تا سطح زمين از زير ايشان برگردانم چنانكه بر قوم لوط چنين كردم . رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: چنين منما؛ زيرا مرا با امت و عده گاهي است در روز قيامت در حضور پروردگار عالميان پس ملائكه به سوي ما آمدند تا ما را به قتل رساند، من فرياد الامان به سوي پيامبر عالميان ، بر آوردم رسول الله صلي الله عليه و آله فرمودند: برو خدا تو را نيامرزد! در كتبا (تذييل ( محمد بن نجار شيخ المحدثين بغداد ديدم كه در ذكر حالات علي بن نصر شبوكي ، به اسناد خود همين روايت را ذكر نموده بود زيادتي اين الفاظ كه مذكور مي گردد كه گفت : چون حضرت امام حسين به درجه شهادت نائل آمد - سر مطهر آن جناب را هب سوي شام خراب ، مي بردند و در هر منزلي كه فرود مي آمدند، حمل كنندگان آن سر مقدس ، مي نشستند و شراب زهر مار مي كردند و بعضي از ايشان آن سر انور را به نزد بعضي ديگر مي آورد، پس در آن حين دستي از غيب بيرون آمد و با قلم آهني اين شعر را بر ديوار نوشت آيا امتي كه حسين عليه السّلام را كشتند چون در روز قيامت اميد شفاعت جد او را دارند؟! ماموران ابن زياد چون اين صحنه را ديدند، همگي بگريختند، راوي گويد: گماشتگان ابن زياد، اسيران و اهل بيت عصمت عليه السّلام و مبارك امام عليه السّلام را به سمت شام شوم حركت دادند همين كه به نزديك دمشق رسيدند، ام كلثوم عليه السّلام به شمر بن ذي الجوشن ، فرمود: مرا به تو حاجتي است . شمر گفت : حاجت چيست ؟ ام كلثوم فرمود: چون ما را داخل شهر مي نماييد از دروازه اي ببريد كه تماشا چيان و تردد كنندگان در آن كم باشند؛ و به لشكريان خود بسپار كه سرها را از ميان محمل ها و كجاوه ها بيرون آوردند و اندكي از ما دور ببرند؛ تا خواري و خفت ما مقداري كم شود. آن نانجيب از راه بغي و عدوان و كفر و طغيان بر ضد خواهش آن مكرمه دوران ، امر نمود كه سرها را بر بالاي نيزه زدند و در وسط محمل ها نگاه داشتند و آل رسول را بر همين حال از راهي وارد دمشق نمودند كه ازدحام خلق در آن بسيار بود. سپس ايشان را بر در مسجد جامع نگاه داشتند، در آن مكاني كه اسيران كفار را نگاه مي داشتند! روايت شده است كه يكي از فضلاي تابعين اصحاب رسول صلي الله عليه و آله چون سر مطهر حضرت سيد الشهداء عليه السّلام را در ميان آن جمع مشاهده كرد، مدت يك ماه از اهل و اولاد و اصحاب خود متواري گشته و پنهان شد؛ چون او را يافتند و علت اختفايش را پرسيدند، گفت : آيا نمي بينيد كه چه خاك بر سر ما ريخته شد و چه مصيبت بزرگي بر ما نازل گرديد! بعد از آن اشعاري را آشناء نمود كه معني اش چنين است : اي دختر زاده رسول خدا! مردم سر نازنين به خون آغشته ات را آوردند و اين عمل چنان است كه آشكارا و از روي عمد، رسول خدا را كشته باشند؛ تو را با لب تشنه شهيد نمودند كه نه ظاهر قرآن را در حق تو رعايت كردند و نه باطن آن را. اينك مردم براي اظهار شادي در كشتن تو، الله اكبر مي گويند در حالي كه با كشتن تو، قول الله اكبر والا اله الا الله را كشته اند و اثري از آن باقي نگذاشته اند.
توبه و شهادت پير مرد شامي
راوي گويد: در ان اثناء كه اهل بيت را نزديك درب مسجد نگاه داشته بودند، پير مردي به نزد زنان عصمت و طهارت آمد و اين سخنان را به زبان راند: حمد خدا را كه شما را بكشت و بلاد را از فتنه مردان شما خلاص نمود امير المومنين يزيد را بر شما مسلط ساخت حضرت . سيد الساجدين عليه السّلام در جواب او، فرمود: اي شيخ ! آيا قرآن خوانده اي ؟ گفت : بلي حضرت فرمود: اين آيه را ديده اي كه خداوند متعال فرموده : (قل لا اسئلكم (؛ يعني اي پيغمبر! به اين امت بگو كه من از شما براي ابلاغ رسالتم اجري نمي خواهم مگر آنكه درباره اقرباء و خاندانم دوستي نماييد(. آن شيخ عرض كرد: بلي ، اين آيه شريفه را تلاوت نموده ام . امام سجاد عليه السّلام فرموده : ماييم (ذوي القربي ( كه خدا در قرآن فرموده است سپس فرمود: اي شيخ ! ايا اين آيه را خوانده اي (و آت ذالقربي حقه يعني اي پيغمبر ما، حق اقرباء خود را به ايشان برسان آن پير مرد گفت : بلي ، اين آيه را هم قرائت كرده ام . امام سجاد عليه السّلام فرمود: ما خويشان پيامبر هستيم . امام عليه السّلام ادامه داد كه اي شيخ اين آيه را خوانده اي : (واعلموا انما....)(؛ يعني بدانيد هر گونه غنيمتي به دست آورديد، خمس آن براي خدا و براي پيامبر و براي ذوي القربي است ). پير مرد گفت : آري ، اين آيه را نيز خوانده ام . امام سجاد عليه السّلام فرمود: آن (ذوي القربي ( ما هستيم . سپس امام فرمود: آيا آيه تطهير را خوانده اي كه خداوند متعال مي فرمايد: (انمايريد....)(؛ يعني خداوند مي خواهد كه از شما اهل بيت هر پليدي را بزدايد و شما را چنانكه بايد و شايد پاكيزه بدارد. پيرمرد گفت : اين آيه را نيز تلاوت كرده ام امام فرمود: ماييم آن اهل بيت كه خدا تخصيص داد ما را به نزول آيه تطهير. راوي گويد: آن پيرمرد پس از استماع اين كلام از فرزند خير الانام زبان از گفتار فروبست و از گفته هاي خود پشيمان گشت و از روي شگفت و تحجب ، آن حضرت را سوگند داد كه آيا شما همان اهل بيت حضرت رسول هستيد؟! امام زين العابدين عليه السّلام فرمود: به خدا سوگند كه ما همان اهل بيت پيامبريم و در اين خصوص مجال هيچ شك و شبهه اي نيست و به حق جد ما رسول صلي الله عليه و آله سوگند كه ماييم اهل بيت خاتم الانبياء پيرمرد چون از حقيقت حال مطلع گشت اشك از چشمانش جاري گرديد و عمامه را از سر برداشت و بر زمين انداخت و سر را به سوي آسمان بلند نمود و گفت : خداوندا! من بيزارم از آن كسي كه دشمن آل محمد است چه از جن باشد و چه انس سپس عرض نمود: آيا توبه من قبول مي شد؟ امام عليه السّلام فرمود: اگر تو به نمايي ، خدا توبه تو را مي پذيردد و تو در آخرت با ما خواهي بود آن پيرمرد عرض نمود: من از كردار خويش توبه كردم و نادم شدم چون اين خبر به يزيدبن معاويه - عليهما الهاوية - رسيد، حكم نمود آن پيرمرد را به قتل رساندند.
سر نازنين امام حسين عليه السّلام در مجلس يزيد
راوي گويد: بعد از آن ، سر نازنين امام حسين عليه السّلام را با زنان و كودكان آن امام مبين ، به مجلس يزيد بي دين بردند به هيئتي كه همه ايشان را به يك ريسمان بسته بودند و چون با آن حالت وارد مجلس يزيد شدند در مقابلش ايستادند و حضرت سجادعليه السّلام فرمود: اي يزيد! تو را به خدا سوگند مي دهم به گمان تو اگر پيامبر، ما را به اين هيئت ديدار نمايد چه مي كند؟ يزيد حكم كرد ريسمانها را بريدند و آل طه و ياسين را از قيد طناب رها ساختند سپس يزيد، سر مبارك امام عليه السّلام را در پيش رو گذاشت و زنان را در پشت سر خود جاي داد تا چشم ايشان به سر انور امام حسين عليه السّلام نيفتد و ليكن جناب سيدالساجدين عليه السّلام چشمش بر آن سر نازنين افتاد و بعد از آن صحنه دلخراش ، ديگر تا آخر عمرش گوشت كله حلال گوشتي تناول نفرمود. و اما زينب خاتون عليه السّلام چون سر مبارك برادر خود را بديد از شدت ناراحتي دست در گريبان برد چاك زد سپس به آواز غمناك فرياد واحسيناه .... برآورد به قسمي كه ناله اش دلها راخراشيد. راوي گويد: به خدا سوگند كه همه آن كساني كه در مجلس يزيد حضور داشتند از ناله جانسوز او به گريه و افغان افتادند و در آن حال خود آن پليد لب از گفتار فرو بست و ساكت بود. پس يكي از زنان بني هاشم كه در خانه يزيد بود بي اختيار براي امام حسين عليه السّلام بگريست و به آواز بلند با ناله و فغان گفت : يا حبيباه ! يا سيد اهل بيتاه يابن محمداه ! راوي گفته كه هر كس از آن اهل مجلس صداي آن زن را مي شنيد بي اختيار گريه مي كرد. در اين بين يزيد لعين چوب خيزران طلبيد مكرر با آن چوب به دندان مبارك فرزند رسول الله صلي الله عليه و آله مي زد. در اين هنگام ابو برزه اسلمي خطاب به آن بدتر از ارمني ، نمود و گفت : واي بر تو اي يزيد! به چه جرات چنين جسارتي مي نمايي و با چوب ، به گوهر دندان حسين فرزند فاطمه اطهر مي زني ؟ من گواهي مي دهم كه به چشم خود ديدم كه رسول خداصلي الله عليه و آله دنداهاي ثناياي حسن و حسن را مي بوسيد و مي فرمود: (انتما سيدا...( شما دو نفر سيد و سرور جوانان اهل بهشت هستيد، خدا بكش كشندگان شما را و لعنت كند آنها را و جايگاه ايشان جهنم باد كه بد جايگاهي است . رواي گويد: پس يزيد از اين سخنان به خشم آمد و حكم داد كه (ابوبرزه ( را از مجلسش بيرون افكنند. در اين هنگام او را كشان كشان بيرون نمودند راوي گفت كه يزيد ملعون در مقام تمثيل به ابيات ابن زبعري را كه در هنگام شكست مسلمانان در جنگ احد به عنوان فتح نامه براي كفار قريش و اصحاب ابو سفيان در مكه انشاء نموده بود، همي ترنم و زمزمه داشت : (ليت اشياخي ببدر....(؛ يعني اي كاش بزرگان قوم از قريش كه در جنگ بدر كشته شدند (مانند عتبه ، شيبه ، وليد، ابوجهل و غيره ) در اينجا حاضر بودند و مشاهده مي كردند چگونه طائفه خزرج كه ياور رسول الله بودند، از شمشيرهاي قريش به جزع و افغان آمده اند، تا از ديدن اين صحنه ، صداها به شادي بلند نمايند و صورتهايشان از شدت سرور و خرسندي ، درخشنده شود و بگويند م يزيد دستت شل مباد كه اين چنين عمل نمودي و انتقام از بني هاشم گرفتي . (اين بيت از اشعار خود يزيد است ). ما بزرگان خزرج را در جنگ احد كشتيم و اين معامله را با معامله بدر برابر داشتيم و جنگ بدر بر جنگ احد زيادتي ننمود. بني هاشم به لعب ، هواي سلطنت داشتند و اسلام را بهانه كردند؛ نزول وحي را حقيقتي نبود (مراد آن كافر از بني هاشم جسارتت است نسبت به حضرت ختمي مرتبت صلي الله عليه و آله ) از نسل خندف نبودمي آگر از اولاد احمد مختار انتقام خون كشتگان بدر را نمي كشيدم .
سخنراني زينب كبري عليه السّلام درمجلس يزيد
راوي گويد: در آن هنگام زينب كبري عليه السّلام بر پا خاست و اين خطبه را كه دقايق نكاتش موسس دقايق ايمان و لطايف بيانش مزين كاخ ايقان است ، ادا فرمود: (الحمدلله ....(؛ سپاس بي قياس ذات مقدس الهي را سزاست كه ذرات ماسوي را به قبول اشه انوار وجود، پرورش داد و درود نامحدود بر احمد محمود رسول پروردگار و درود بر آل اطهار او باد. خداوند راست گفتار در كتاب معجز آثارش چنين تذكار فرمود: (ثم كان ...) ؛ سپس سرانجام كساني كه اعمال د مرتكب شدند به جايي رسيد كه آيات خدا را تكذيب كردند و آن را به مسخره گرفتند! اي يزيد! آيا چنين گمان بردي كه چون اقطار زمين و آفاق آسمان را بر ما سخت تنگ گرفتي و راه چاره را بر رويمان محكم بسته داشتي به نحوي كه سر انجام آن به اينجا رسيد كه مانند اسيران كفار ما را ديار به ديار كشاندي ، در نزد خدا موجب خواري و مذلت ما و عزت و كرامت تو خواهد بود؟! بدين خيال باطل دماغ نخوت و تكبر را بالا كشيدي و به اظهار شادماني پرداختي و مانند متكبران به دامانت نظر عجب و خود بيني افكندي كه اينك دست روزگار را به مراد خويش بسته و امور را منظم مي پنداري ، مگر نه اين است كه سلطنت حقه ما خانواده رسول است كه تو به ظلم و ستم آن را خالصه خود نمودي ؟! اينك آرام باش و به خود آي و فرمان واجب الاذعان حضرت سبحان را از خاطر نسيان منما كه فرموده (و لا يحسبن ....)؛ آنها كه كافر شدند (و راه طغيان پيش گرفتند) تصور نكنند اگر به آنان مهلت مي دهيم ، به سودشان است ! ما به آنان مهلت مي دهيم فقط براي اينكه بر گناهان خود بيفزايند و براي آنها، عذاب خوار كننده اي اسيري چو غلامان آزادشان نمود؛ اينك ادعاي تو عدالت و دادگستري است كه زنان و كنيزكان خود را در پس پرده عزت محترم داري و از نامحرمان مستور نمايي (ولي ) دختران پيغمبر را در حالي كه پوشش مناسبب ندارند مانند اسيران در شهر بگرداني و در جلو ديدگان نامحرمان به تماشا بگذاري ؟! و مردم دور و نزديك و پست وشريف با چشمان اهانت آميزي به خاندان رسول خدا بنگرند در حالي كه از مردان آنان كسي را باقي نگذاشتي تايارو و حمايت آنها باشند چگونه مي توان اميد رعايت از گروهي داشت كه پاره هاي جگر پاكان از دهان آنها فروريخته و گوشت تن هايشان از خون شهيدان روييده ! و چگونه در بغض وعدوات ما اهل بيت رسول صلي الله عليه و آله كوتاهي تواند نمود آن كس كه هميشه به چشم دشمني و به ديده حسد و كينه به سوي ما نگريسته و اينك تو با چوپ خود دندانهاي ثناياي ابي عبدالله سيد شباب اهل جنت را آزرده مي داري و نه اين گناه را به چيزي شمري و نه اين امر شنيع را عظيم مي پنداري ! اي يزيد! اينك تو به پدران خود مباهات داري و همي گويي كه (اگر بودند از روي شادي بگفتندي كه اي يزيد، دستت شل مباد كه چنين انتقام از بني هاشم كشيدي !( اينك هم با تكبر و غرور چوب بر دندانهاي مبارك سيد و سرور جوانان اهل بهشت مي زني چگونه چنين سخن نراني در حالي كه خون ذرية رسول مختار بريختي و زخم دلها را تازه كردي و بيخ دودمان را بر كندي و زمين را از خون آل عبدالمطلب كه ستارگان روي زمين بودند، زندگين ساختي و به پدران كافر خود همي صدا بر مي آوري ، به گمانت كه ايشان را بر اين طلب داري كه شتابان به آرامگاه ايشان (در جهنم ) خواهي شتافت و در آنجا آرزو مي كني كه كاش دست شل و زبانت لال بودي تا ناگفتني را نگفته و ناكردني را به جاي نياوردي بودي خداوند! حق ما را از ستمكاران ما برگير و غضب را برايشان فرود آورد؛ زيرا خون ما را ريختند و ياران ما را بكشتند. اي يزيد! به خدا سوگند كه با اين جنايت عظيم ، پوست خود را دريدي و گوشت بدن خويش را پاره نمودي ! و در فرداي قيامت نزد رسول صلي الله عليه و آله بيايي در حالي كه بارگناه كشتن ذريه پسامبر را بر دوش كشيده وحرمت عترت او را شكسته و بر آنان كه پاره تن رسول بودند ستم نموده و بر آنان در آن مقام كه خدا عزوجل پراكنده ، ال رسول را جمع سازد و كار ايشان را به صلاح آورد و حق ايشان را از ستمكاران بگيرد كه خداوند متعال فرمود: (ولا تحسبن ...( هرگز گمان مبر كساني كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزي داده مي شوند. اي يزيد! براي تو همين مقدار بدبختي كافي است كه حاكمي چو خدا و دشمني چو محمد مصطفي صلي الله عليه و آله داري همانطور كه ما را پشتيباني مانند جبرئيل ، كافي است . به زودي معاويه و ياران بي ايمانت كه تو را به خيال استحكام اساس سلطنت انداختند و بر گردن مسلمانان سوار نمودند، خواهند فهميد كه ستمكاران را آتش دوزخ بد عوض و پاداشتي است و همچنين خواهند دانست كه شما ستمكاران يا ما ستم ديدگان ، كداميك جايگاهش بدتر و ياورانش ضعيف تر و كمتر خواهد بود. اگر چه مصيبت هاي وارده از چرخ دون كار مرا به جايي رسانيد كه با چو تو ناكسي سخن گويم ولي با اين همه من باي تو قدري نگذارم و نكوهش و توبيخ تو را فراوان نمايم ؛ چه كنم كه ديده گريان و سينه از داغ مصيبت بريان است ؛ چه بسيار جاي شگفت است كه حزب خدا و مردمان نجيب به دست لشكر شيطان نانجيب است كه حزب خدا و مردمان نجيب به دست لشكر شيطان نانجيب كه از زمره طلقاء و آزاد شدگانند، شهيد شوند اينك خون ما از دستان شما ريزان است و گوشت ما از بن دندانتان آويزان اينك اجساد طاهره وپاك شهيدان و نو گلهاي سيدلولاك در بيابان افتاده كه زوار ايشان گرگان بيابان و درندگان صحراست پس اگر امروز اسارت ما را غنيمت شمردي ، به زويد خواهي يافت كه بجز غرامت و خسران چيزي نبردي و ان در روز باز پسين است كه نبيني بجز جزاي عملي را كه خد پيش فرستاده اي و پروردگار بر بندگان خود ستمكار نيست و شكايتمن به سوي خداي تعالي و تكيه و اعتماد من بر اوست . اي يزيد! تو مكر و حيه خويش را به پايان و كوشش خود را به انجام رسان وجهدترابه كاربر اما به خدا سوگند كه نام ما را از از صفحه روزگار نتواني برداشتو بر خاموشي نور وحي قدرت نيابي و به گرد همت عالي ما نخواهي رسيد و پليدي اين ننگ رااز خود نخواهي فروشست حال راي وانديشه ات نيست الا سستي و خرافت و روزگار زندگانيت مگر اندك و جمع اثاث سلطنت نيست مگر پراكندگي ، آن روز كه منادي ندا كند كه لعنت خدا مر ستمكاران راست و حمد مر خدا متعال را كه اول كار مارا به سعادت و مغفرت و آخر آن را به شهادت و رحمت ختم نمود و از حضرت اله چنين مسئلت دارم كه شهيدان دشت بلا را ثواب كامل و مزيد را اجر عطا فرمايد وبر باز ماندگان ايشان نيكو خليفه باشد؛ زيرا حضرتش رحيم و ذات اقدسش و دود و كريم است و (حسبنا الله ... ) . خلاصه ، چون خطبه پاره تن حضرت زهرا عليه السّلام به انجام رسيد، يزيد پليد سخن نتوانست گويد جز آنكه بر سبك اوباش اين شعر را بخواند: (يا صيحة ...(؛ بسا ناله زنان داغدار كه به نزد كسان ، شايسته است و چه سهل و آسان است مردن بر زناني كه از درد مصيبت مي نالند.
راوي گويد: سپس يزيد عنيد با اهل شام مشورت در ميان آورد كه نسبت به اسيران چسان سلوك دارد و با ايشان چگونه رفتار نمايد؟ آن سگهاي ناسپاس سخن به زشتي گفتند و در مشورت خيانت كردند و اشاره به قتل اهل بيت نمودند به سخني كه ذكر آن نشايد، ولي نعمان بن بشير به صدق سخن راند گفت : اي يزيد! انديشه كن كه اگر احمد مختار در اين روزگار مي بود چه قسم با ايشان رفتار مي نمود، اكنون تو همان رفتار را نما. داستان مرد شامي در مجلس يزيد مردي از شاميان نظرش به فاطمه بنت حسين ع افتاد، در اين هنگام به يزيد گفت : اي امير مومنان ! اين كنيزك را به من ببخش . فاطمه مكرمه رو به زينب كبري - آن پناه اسيران - آورد كه اي عمه ! يتيمي مرا بس نبود كه به خدمتگذاري در من طمع دارند! زينب كبري به او تسلي داده فرمود: خاطر آسوده دار كه چنين امري براي اين فاسق ميسر نيست . مرد شامي گفت : مگر اين كنيزك كيست ؟ يزيد گفت : فاطمه دختر حسين است و آن يكي نيز زينب دختر علي بن ابي طالب مي باشد. مرد شامي گفت : آن حسين كه پسر فاطمه و فرزند علي بن ابي طالب است ؟! يزيد گفت : آري ، چنين است ! مرد شامي گفت : اي يزيد! لعنت حق بر تو باد؛ عترت پيغمبر را به قتل مي رساني و آنان را اسير مي نمائي ؟! به خدا سوگند كه هيچ خيالي درباره اينان نكردم جز آنكه آنان را اسيران روم پنداشتم ! يزيد گفت : تو را نيز به اينان ملحق سازم . آنگاه حكم نمود آن مرد شاميم را گردن زدند. راوي گويد: يزيد حكم نمود كه خطبه خوان بر منبر رود تا حسين پدر بزرگوارش را به زشتي نام برد. سخنران به حكم آن ملعون ، بر منبر رفت و آنچه كه يزيد و معاويه لايقش بودند نسبت به شاه اولياء و فرزندش سيد الشهداء، در غايت مبالغه ذكر نمود و يزيد و پدرش معاويه پليد را مدح كرده و به نيكي نام برد. سپس امام سجاد ع با صداي بلند فرياد زد كه : (ويلك ...(؟! يعني اي خطيب ! واي بر تو، رضاي حق را در دادي و خشنودي مخلوق خريدي ! منزلگاه تو در قيامت پر از آتش است حسن بن سنان خفاجي چه نيكو در مدح امير مؤ منان سروده است : (اعلي المنابر...(؛ (خطاب به بني اميه و اتباع ايشان كرده مي گويد:) شما آشكار بر بالاي منبر ما به امام علي ع ناسزا مي گوئيد و حال آنكه با شمشير او منبرها براي شما مهيا گرديده . راوي گويد: يزيد به امام زين العابدين ع در همان روز وعده بر آوردن سه حاجت نمود و حكم كرد كه آل رسول ع را در منزلي جاي دادند كه نه از سر ما و نه از گرما، آنان را حفظ نمي نمود و ايشان در آن منزل مقيم بودند چندان كه چهره هاي ايشان پوست انداخت و در همه آن مدت زماني كه در شهر شام اقامت داشتند، كار ايشان گريه و نوحه بر شهيد كربلا بود.
خواب ديدن سكينه سلام الله عليها در شهر شام
سكينه خاتون فرموده كه چون روز چهارم از اقامت ما در شهر شام بگذشت ، خوابي ديدم و آن خواب طولاني را ذكر نمود، و در آخر آن فرمود: زني را ديدم در هودجي نشسته و دست خود را بر سر گذاشته ، پرسيدم كه اين زن كيست ؟ گفتند: فاطمه زهراء بنت محمد مصطفي ص جده تو است . گفتم : به خدا سوگند كه به خدمتش شرفياب مي شوم و از ستمي كه بر ما وارد آمده او را خبر مي دهم . : آنگاه به سوي او شتافتم و در حضورش ايستادم و گريه كردم و گفتم : مادر جان ! به خدا سوگند كه مردم حق ما را انكار كردند؛ مادر جان ! به خدا سوگند كه جمعيت ما را پريشان نمودند؛ مادر جان به خدا سوگند كه حريم ما را به غارت بردند؛ اي مادر عزيزم ! به خدا قسم كه پدر ما حسين را كشتند؛ در اين هنگام به من فرمود: (كفي ...( سكينه جانم ! ديگر اين ماجرا را بازگو مكن و بس نما كه رگ قلبم را پاره كردي ، اينك پيراهن پدرت همراه من است كه آن را با خود نگاه مي دارم تا با همين پيراهن خدا را ملاقات كنم . (ابن لهيعه ( از ابو الاسود محمد بن عبدالرحمان ، روايت كرده كه گفت : راءس الجالوت يهودي مرا ملاقات نمود و گفت : به خدا سوگند كه ميان من و داود پيغمبر، هفتاد پدر واسطه است و جماعت يهود چون مرا ملاقات مي نمايند، تعظيم مرا رعايت مي كنند و شما مسلمانان با اينكه در ميان فرزند پيغمبرتان و آن رسول ص بيش از يك نفر واسطه نيست او را به شهادت مي رسانيد!؟
سخنان شگفت انگيز سفير روم
از امام زين العابدين روايت است كه فرمود: چون سر مطهر امام حسين ع را به نزد يزيد آوردند، آن ملعون همواره مجلس شراب فراهم مي آورد و آن سر انور را در حضور خود مي نهاد و به شرابخواري و شادماني مي پرداخت . روزي سفير قيصر روم كه از جمله اشراف و بزرگان آن مرز و بوم بود در آن مجلس حاضر شد و به يزيد گفت : اي پادشاه عرب ! اين سر كيست ؟ يزيد گفت : تو را با او چه كار است ؟ سفير گفت : سؤ ال من به اين خاطر است كه وقتي به نزد پادشاه خود بر مي گردم از همه اموري كه ديده ام از من پرسش خواهد كرد، چون ذكر حال اين سر را در خدمتش برم در فرح و سرور با تو شريك خواهد بود. يزيد لعين گفت : اين سر از آن حسين بن علي بن ابي طالب است . رومي گفت : مادرش كيست ؟ يزيد گفت : فاطمه دختر رسول خدا ص است . نصراني گفت : اف بر تو و دين تو باد! دين من از دين تو بهتر است ؛ زيرا پدر من از نبيره هاي حضرت داود ع بوده و ميان من و داود ع پدران بسياري است و جماعت نصاري مرا بسيار تعظيم مي كنند و خاك قدم مرا به تبرك همي گيرند و مشا مسلمانان پسر دختر پيغمبر خويش را مقتلو مي سازيد و حال آنكه ميان او و پيغمبر شما بجز يك مادر فاصله نيست ؛ پس اين چه ديني است كه شما داريد؟! بعد از آن . مرد نصراني گفت : آيا حكايت كنيسه حافر را شنيده اي ؟ يزيد گفت : بگو تا بشنوم . نصراني گفت : بين عمان و چين ، دريايي است كه عبور از آن يك سال مسافت است و در وسط آن بجز شهري كه طول و عرض آن هشتاد فرسنگ در هشتاد فرسنگ است ، هيچ آباداني نيست و بزرگتر از آن شهر در روي زمين ، شهري نيست و از آن شهر كافور و ياقوت به شهرهاي ديگري حمل مي نمايند و تمام درختان آن عود و عنبر است و آن شهر كاملا در دست نصاري است و هيچ يك از پادشاهان روي زمين در آن تصرف و دخالتي ندارند. در ان شهر كليسا بسيار است و بزرگترين كليساي آن ، كنيسه حافر است كه در محراب آن حلقه اي از طلا نصب گرديده و در آن معلق و آويزان است و جماعت نصاري را اعتقاد چنان است كه در آن حلقه ، سم خري است كه عيسي ع بر آن مي گشت و اطراف حلقه را با طلا و نقره پارچه حرير زينت داده اند و در هر سالي ، جماعتي از طائفه نصاري همي آيند و بر دور آن طواف مي كنند و آن را ميبوسند و حاجتهاي خود را از خداي مي طلبند. اين روش و عادت آنهاست در حق سم الاغي كه به عقيده ايشان همان الاغ حضرت عيسي ع ، بوده اما شما فرزند پيغمبرتان را مي كشيد و اين چنين بي حرمتي مي كنيد! خداوند خير و بركت را از ميان شما بردارد و دينتان را بر شما مبارك نگرداند! يزيد چون اين سخن بشنيد گفت : رشته عمر اين نصراني را بايد بريد و او را زنده نگذاشت تا مبادا در مملكت خود مرا رسوا گرداند. نصراني گفت : اي يزيد! اينك مي خواهي مرا به قتل برساني ؟ يزيد: گفت : آري . نصراني گفت : پس گوش كن تا خواب خود را در اين باب بر تو بازگو نمايم . شب گذشته حضرت رسول (ص) را در خواب ديدم ، به من فرمود: اي نصراني ! تو از اهل بهشت هستي . من از فرمايش حضرت محمد( ص) در تعجب شدم و اينك شهادت مي دهم كه (اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله (. سپس اين تازه مسلمان برخاست و سر مطهر امام شهيد را بر داشت و به سينه چسبانيد و پيوسته آن را مي بوسيد و گريه مي كرد تا اينكه به شهادت نائل آمد.
فرمايش امام سجاد ع به منهال بن عمرو راوي گويد: روزي امام زين العابدين ع در بازار شام راه مي رفت ، منهال بن عمرو به خدمتش رسيد و عرضه داشت : اي پسر رسول خدا! چگونه روز را به شب مي آوري ؟ امام سجاد ع فرمود: اينك حال ما چون حال بني اسرائيل است كه در دست فرعونيان گرفتار بودند، مردانشان را مي كشتند و زنانشان را براي خدمت نگاه مي داشتند. اي منهال ! عرب هميشه بر عجم فخر مي كرد براي اينكه رسول خدا (ص) از ميان عرب مبعوث گرديده بود و قريش نيز بر جميع عرب فخر مي نمود به جهت اينكه محمد( ص) قريشي بود و اكنون ما كه اهل بيت آن پيامبريم ، ببين چگونه حق ما را غضب كرده و مردان ما را شهيد كرده و باقي ماندگان را پراكنده ساختند و آوراه نمودند، از اين حالي كه ما راست بايد گفت : (انا لله و انا اليه راجعون (. ابن طاوس گويد: خداي پاداش خير دهاد مهيار ديلمي را كه چه نيكو در اين مناسبت سروده است : يزيد پليد در بعضي از اين ايام كه اسيران در شام بودند، امام سجاد و عمرو بن حسن را به نزد خود طلبيد و در آن موقع عمرو طفل صغير بود، گويند يازده سال بيشتر نداشت ، يزيد به او گفت : با پسر من كشتي مي گيري ؟ عمرو يازده ساله گفت : نه ، ولكن حاضرم خنجري به او بدهي و خنجري به من ، تا با هم بجنگيم ! يزيد ضرب المثل معروف عرب را گفت كه اين عادت طبيعتي است كه از پدرشان باقي مانده و از مار جز مار متولد نشود. سه درخواست امام سجاد عليه السّلام از يزيد راوي گويد: سپس يزيد به امام سجاد عليه السّلام گفت : آن سه حاجت را كه وعده كرده ام بر آورده سازم بگو. حضرت عليه السّلام فرمود: اول آنكه سر مبارك سيد و پدر و مولاي من حضرت سيدالشهداء عليه السّلام را به من نشان دهي تا از ديدارش مستفيض شوم ؛ دوم آنكه هر چه اموال ما به غارت برده اند باز گرداني ؛ سوم اينكه اگر عزم كشتن مرا داري شخص اميني را با اين زنان روانه دار تا آنان را به حرم جدشان رسول صلي الله عليه و آله برساند. يزيد گفت : اما سر پدر را هرگز نخواهي ديد و اما كشتن تو، پس از خون تو درگذشتم و زنان را بجز تو، كسي ديگر به مدينه نخواهد رسانيد و اما آنچه را كه از اموال شما برده اند، من چندين برابر قيمت آن را به عمو مي دهم امام سجاد عليه السّلام فرمود: مرا در مال تو طمع نيست و هيچ از مال تو نخواهم ؛ بلكه مطلب اين است كه در ميان آن اموال وسيله ريسندگي و گردنبند و مقنعه و جامه جده ام فاطمه عليه السّلام وجود داشته كه به يغما برده اند. يزيد حكم نمود آن اموال را باز گرداندند و دو هزار دينار از خود به آن حضرت تقديم كرد كه امام سجاد عليه السّلام آن را گرفت و در ميان فقرا قسمت نمود سپس يزيد امر نمود كه اسيران اهل بيت حسين عليه السّلام را به سوي مدينه برگردانند. اما سر مطهر حضرت امام ؛ در روايت چنين وارد شده كه آن سر انور به سوي كربلا رجوع داده شد و به جسد شريف ملحق گرديد و عمل علماي اماميه موافق اين قول است ، اگر چه روايات فراوان و مختلفي در اين باره وجود دارد كه از ذكر آنها خودداري مي كنيم تا شرط اختصار در اين كتاب رعايت شود منتظر ادامه مطلب باشید برچسبها: مقتل لهوف, امام حسین, عاشورا, سخنران امام سجاد [ جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ ] [ 14:6 ] [ اسماعیل ]
|
||
| [: کانون فرهنگی حضرت ابوالفضل تسوج ] | ||